چگونه رسالت خودمان را پیدا کنیم؟
خرداد ۱۰, ۱۳۹۵
فراتر از نام ها
شهریور ۸, ۱۳۹۷

از ذهن آگاهی تا کوچینگ

نمی دونم حس خوبم رو چطور باید با شما به اشتراک بگذارم اتفاقاتی خوبی در زندگیم رخ داده که به واسطه اون من به آرامش زیادی رسیدم، مدت دو سال از تاریخ پست قبلی چگونه رسالت خود را پیدا کردم؟ میگذره و امروز خیلی خوشحال و آرام هستم نه بخاطر اینکه یک آدم خفن پولداری شده باشم این آرامش و شادی امروز مدیون شناخت، یادگیری و اجرای چند موضوع مهم است که قصد دارم با شما در میان بگذارم:

مایندفولنس یا همون ذهن آگاهی، حضور در لحظه حال و مدیتیشن

سیستم باورهای انسان و نقش اون در زندگی آدم ها

مبحث معنا، فلو، روانشناسی مثبت‌گرا و کوچینگ

میتونم بگم من یک مرده بودم و دارم کم کم زنده میشم واضح میگم اکثر ما آدما تو زندگی خودمون بدون اینکه متوجه باشیم مرده ایم ما اسیر و زندانی هویت ساختگی و جعلی خودمون هستیم بیش از حد بزرگ شدیم و به جای بودن در لحظه حال، در ذهن خودمون زندگی میکنیم. من هدفم از نوشتن این پست دقیقا گفتن همین موضوع است: ما باید مهاجرت کنیم ما باید چمدون خودمون رو ببندیم و با دنیای ذهن خداحافظی کنیم و به دنیای لحظه حال وارد شویم. لطفا حضور در لحظه حال را با بی خیالی، بی فکری و عدم آینده نگری اشتباه نگیرید. بودن در لحظه حال یعنی عدم یکی گرفتن خود و ذهن، یعنی آگاه باشیم اون فعالیتی که در مغز ما تحت عنوان فکر به صورت اتوماتیک انجام میشه توسط ما انجام نمیشه و هر چقدر هویت و من های ما برایمان مهمتر و پررنگ‌تر باشه افکار اتوماتیک و منفی بیشتری در ذهن ما تولید میشه و ما کمتر به محتوای لحظه حال توجه می کنیم.

برای درک بهتر این موضوع نیاز به شناخت بهتری از مغز انسان داریم باید بدونیم عضله توجه چگونه کار میکنه افکار اتوماتیک چطور تولید میشن و مولتی تسکینگ یا همون چندکارگی چی هست، عواطف و احساسات بدن رو بشناسیم و از همه مهمتر حضور در لحظه حال رو تجربه کنیم. دوست دارم با یه مثال این موضوع رو به شما بگویم: فرض کنید یک شخصی که نه ذهن آگاهی رو میشناسه نه مدیتیشن و نه میتونه در لحظه حال به صورت آگاهانه حضور داشته باشه با دوست خودش به یک مهمونی دعوت میشه توی اون مهمونی صداهایی برای شنیدین، چیزهایی برای دیدن و غذاهایی برای بو کردن وجود داره. اما اون شخص ذهنش درگیر یک یا چند مساله حل نشده است و تسک هایی باز تو ذهن خودش داره که در طول مهمانی به اون ها نیز فکر میکنه، بنظر شما اون شخص میتونه همون طور که به صورت ناخودآگاه و اتوماتیک به مسائل خودش فکر میکنه به رنگ ها، جزئیات، بوها، حسی که در اون لحظه داره صداها و … توجه کنه؟ میتونه همزمان به هر دو موضوع بصورت کامل توجه کنه؟ خیر. او اصلا به جزئیات دقتی نداره و حتی زمان غذا خوردن متوجه طمع غذا نمیشه. زیرا او هیچ تمرینی برای رشد ماهیچه توجه خودش نکرده است. فکر کردن اتوماتیک به مسائل هیچ کمکی به حل شدن اونا نمیکنه و حتی میتونه ما رو از چاهی به چاهی عمیق تری بندازه، برای حل مسائل باید تفکر کرد، تفکر نیازمند سوال های مشخص و حضور کامل شما جهت تجزیه و تحلیل است. توی مهمونی نمیشه تفکر کرد فقط افکار میان و لحظه حال رو از ما میگیرند. به عبارتی آن شخص باید در زمانی مشخص به صورت آگاهانه و با حضور کامل به مسائل خودش فکر کنه و برای فکر کردن خودش مانند کارهای مهم دیگه زندگی‌اش وقت بگذاره. زیاد فکردن، وجود کارها و اهداف زیاد، گیر دادن و چسبیدن به اونا و وجود کارهای نیمه کاره و بدتر بلاتکلیفی در مورد چیزی متونه باعث عدم حضور ما در لحظه حال باشد و در مقابل شناخت آموزش های ذن در مورد هویت و من ها، مایندفولنس و مدتیشن پیوسته میتونه کمک کنه با ما هر لحظه رو به صورت کامل و آگاهانه تجربه کنیم.

من بعد از یادگیری مایندفولنس (ذهن آگاهی) و زیرنظر گرفتن ذهنم به مدت دو سال به نتایج خوبی رسیدم که البته یکم برام ناراحت کننده هم بود. من فهمیدم که سال های سال اصلا تو لحظه حال حضور نداشتم همه جا تقریبا نصفه و نیمه حضور داشتم و تقریبا همیشه در حال فکر کردن بودم. این موضوع فقط مختص من نیست اکثر آدمای دنیا بدون اینکه خودشون بدونن به این صورت زندگی میکنند و تو دنیای مدرن امروز قضیه زمانی خطرناک تر میشه که تکنولوژی هم به این موضوع دامن میزنه و ما رو تقریبا یه یک ربات متحرک تبدیل میکنه. بدون اینکه متوجه باشیم و کاملا اتوماتیک وارد اینستاگرام میشیم چندتا استوری میبینیم بعد خیلی زود از اینستاگرام به توییتر میریم چند تا توییت لایک میکنیم و میاییم به تلگرام و این چرخه بعضی وقتا ساعت ها تکرار میشود.

برای آدم کنجکاوی مثل من گذشتن از یک موضوع مهم کار ساده ای نیست و اینو میدونم با شناخت عمیق یک روش میشه او رو تا حدود زیادی توسعه داد. مدتی قبل بود که دوباره تو زندگی ام دچار بلاتکلیفی وحشتناکی شده بودم و بین انجام چند کار مردد بودم که خوشبختانه مجددا به آموزشی از سیستم باورهای انسان برخوردم و فهمیدم که بدون اینکه خودم متوجه باشم صدها باور اشتباه درون من وجود داره که مانع حرکت کردن من تو مسیر زندگی ام میشه و بازهم مایندفولنس به داد من رسید به خودم گفتم یک دفترچه میخرم و هر زمان که عامل بازدارنده ای توی ذهنم اومد اون رو مینویسم و بررسی اش میکنم شاید باورش سخت باشه ولی من یک دفتر ۳۰۰ برگ رو با باورهایم پر کردم و خیلی خوب تونستم اون ها رو تغییر بدم. با ذکر یه مثال این موضوع رو توضیح میدم: فکر کنید مثلا یکی از اهداف من اینه که وزن خودم رو بیارم پایین و این تصمیم رو هم گرفتم، حالا تو جریان زندگی بدون اینکه خودم متوجه باشم یک دفعه فکری ظاهر میشه که تو اگه رژیم باشی دیگه انرژی نداری کار کنی و کیفیت کارت میاد پایین پس بی خیالش شو، خب این یه باور غلط هست که احتمالا تو سال هایی که من هوشیار و در لحظه نبودم توسط خودم یا شخص دیگری ساخته شده است. حالا من با این باور چه میکنم؟ اینجا هنر پرسشگری به کار ما می آید. میشه این باور رو با این سوالات و مثال ها تغییر داد:

یعنی هرکسی رژیم میگیره انرژی‌اش افت میکنه؟

دلیل و مدرکت برای این باور چیه؟

پس چرا فلانی و فلانی و فلان کس رژیم میگیرند و با انرژی کار هم میکنند؟

آیا این سوال رو از یک متخصص تغذیه پرسیده ای؟

آیا در رابطه با این موضوع تحقیق کرده ای؟

یکم که از خودتون سوال میکنید احساسات بد و بازدارنده از بین میرند (بنظر من باور خودتون توی یک کاغذ یا دفترچه بنویسید و تا جایی که میتونید سوال بپرسید و مثال نقض برای خودتون بیارید) و مجددا با خیال راحت هدف پیش روتون رو دنبال کنید و اگر بازهم سر و کله اون باور پیدا شد نگران نباشید یه چیز عادی هست باورها طی سال ها با تکرار ساخته شده اند و با تکرار مثال های نقض از بین میرند یعنی هرچه بیشتر شما مثال نقض برای خودتون پیدا کنید و جزئی تر به قضیه نگاه کنید اون باور کم رنگ تر میشه.

آیا حال من خوب است؟

farsi-cbt

 

بعد از اینکه متوجه نقش مهم باورها شدم مجددا این موضوع رو به یاد آوردم که هر فکری یک احساس تولید می کنه و هر احساس یک رفتار یعنی اگر تو طول روز شما به هر دلیلی فکر منفی داشته باشید احساس بدی رو هم تجربه میکنید و اون احساس بد میتونه منجر به یک رفتار منفی توسط شما بشه یا حداقل باعث پایین اومدن کیفیت کاری شما بشه، این موضوع اون قدر مهمه که شاید بهتر باشه برگردیم و کل زندگی خودمون رو یک بار دیگه بررسی کنیم. من قبل از اینکه ذهنم رو مشاهده و کنترل کنم، فکر میکردم آدم مثبت اندیش و شادی هستم اما خوب که به خودم نزدیک شدم دیدم افکار منفی همه زندگی من رو در برگرفته، اینجا چند مثال ساده از افکار و احساسات بدی که همه‌مون به صورت های مختلف در طول رو تجربه میکنیم رو مینویسم:

  • ای بابا چرا هیچ کس من رو لایک نکرد نکنه عکس من بده چرا من نمیتونم یه عکس خوب بگیرم؟
  • ای بابا کی حوصله فلانی رو داره؟ از جلسه رفتن خسته شدم
  • چرا پیام من رو فلانی سین نکرد؟
  • چرا پیام من رو سین کرد و جواب نداد؟
  • این چرا من رو بلاک کرد؟
  • چرا به درخواست فلانی نه نگفتم؟
  • لعنت به این ترافیک
  • لعنت به این کشور
  • فهمیدی دلار قرار باز بره بالا؟ بیچاره ایم.

من یک دفترچه دیگه خریدم و سعی کردم افکار منفی‌ام رو تغییر بدم و خوشبختانه حالم خیلی بهتر شد (اسم این تکنیک در روانشناسی رفتار درمانی شناختی CBT هست و از اون برای درمان افسردگی و اضطراب استفاده میشه)، اما بعضی از افکار ارتباط مستقیمی با ارزش های ما دارن. مثلا اگر دروغ نگفتن یک ارزش در زندگی من باشه و من به هردلیل دروغ بگویم این فکر که شاید خیلی هم محسوس نباشه میاد که تو خلاف ارزشت عمل کردی و یه حس بد رو خیلی سریع در بدن من تولید میکنه، اگر میدونی میتونیم کاری بکنمی و نمیکنیم بازهم حس بد بوجود میاد، اگر میدونیم استعدادمون جای دیگه هست و برای پول مجبوریم کار فعلی خودمون رو انجام بدیم شاید همیشه حس بدی داشته باشیم و مجموع همه این افکار و احساسات و رفتارها حالت کلی مارو مشخص میکنه.

DirlkgNV4AAnmhx

(ترجمه نوشته تصویر: شادمانی زمانیه که چیزی فکر میکنی، چیزی که میگی و چیزی که انجام میدی تو یه راستا باشند. ماهاتما گاندی)

ارتباط کاری که انجام می دهیم با خوشحالی:

یکی از سوالات مهمی که من توی ذهنم داشتم این بود که انسان محصول گذشته‌اش هست یا خودش میتونه تعیین کنه چه چیزی رو دوست داشته باشه و چه چیزی رو دوست نداشته باشه؟ اینکه ما از کار خودمون لذت نمیبریم بخاطر فرار از مسئولیت ها، تنوع طلبی، تنبلی یا هدف نداشتن است یا واقعا دلایل مهمتری وجود داره؟ پاسخ به این سوال کار ساده ای نیست و نیازمند تحقیق بیشتر است. اما خبر خوش اینه وقتی سوال مهمی داشته باشی جواب خودش رو به تو نشون میده. 

من پاسخ سوالم رو در تحقیقات و پژوهش های آقای میهالی چیک سنت میهالی و مارتین سلیگمن پیدا کردم. آقای میهالی چیک سنت میهالی صاحب نظریه فلو یا همون غرقگی راز شادی رو تجربه وضعیت فلو میدونه و آقای مارتین سلیگمن بنیانگذار روانشناسی مثبت‌نگر مهمترین عامل خوشحالی پایدار رو زندگی با معنا یا همون Meaning میدونه، در واقع آقای سلیگمن و مجموعه اش بعد از تحقیقاتی که انجام دادن به این نتیجه رسیدن خوشحال ترین مردم کسانی هستند که مشغول کاری معنادار هستن و در این راستا از همه استعدادهای و توانایی اصلی خودشون استفاده می کنند. فلو، معنا و شکوفایی هر سه با هم در ارتباطند برای مثال پزشکی که میدونه کاری که انجام میده فقط از پس خودش برمی آید و با تمام قلب و وجودش به بیمارانش کمک میکند یا آهنگ سازی که ساعت ها با عشق کار میکند تا بلکه قطعه ای متفاوت بسازد و مردم رو برای دقایقی هم که شده است از دنیای فکر بیرون بیاورد در واقع آن پزشک آن آهنگ ساز هنگام کار خودشان در وضعیت فلو هستند، در وضعیت فلو انسان خودش، گذشته، آینده همه چیز رو فراموش میکنه و غرق در لحظه حال مشغول خدمت و خلق کردن میشه. وقتشه یه سوالی بپرسم واقعا چند نفر از ما این وضیعت رو در طول روز تجربه میکنیم؟ چند نفر ما برای خلق یک چیز با ارزش تلاش میکنیم؟ می دونید منظورم از خلق کردن کارآفرینی و ساختن و این چیزها نیست، گاهی گذشت کردن نیز خلق کردن هست. خلق یک تجربه ناب برای یک دوست فقط با گذشت و بخشش او، خلق یک احساس خوب با گفتن یک جلمه مثبت به دوست خود یا خلق یک روز خوب با خرید یک گل رز برای مادر یا پدر خود، این ها معنا دارند و برای ما خوشحالی بلندمدت و پایدار رقم میزنند. مهم نیست ما خوب هستیم یا بد، معنا برای همه ما معنا دارد. شاید شما جلوی من رو بگیرید و بگید بابا دلت خوشه پول کجاست؟ اینجاست که من لبخندی میزنم و میگم جایی که تو بتونی از استعدادها و توانایی هات بیشترین بهره رو ببری و به جای اینکه خسته بشی خوشحال و سرحال باشی تو رو پولدار هم میکنه.

کوچینگ و هنر پرسشگری:

وقتی مباحث معنا، شکوفایی و فلو رو میشناسیم سوالاتی برامون پیش میاد که خب ما چه کاری انجام دهیم که مارو تو این وضعیت نگه داره و یا اینکه چطور وضعیت فلو رو تجربه کنیم؟ زندگی معنادار و تجربه وضعیت فلو فقط به شغل یا اهداف کاری‌مون مربوط نمیشه، ما در زمان های مختلف فلو رو تجربه میکنیم وقتی فیلمی هیجانی میبینیم یا با بچه های خودمون مشغول بازی هستیم یا حتی وقتی داریم با بادی جامپینگ سقوط رو تجربه میکنیم. برای زندگی معنادار حتما نیاز نیست مادرترزا، گاندی یا بیل گیتس باشیم همینکه کار و مسئولیت پیش روی خودمون رو خوب انجام بدیم یعنی معنا، اما یه وقتی میرسه واقعا نمیتونیم شغل فعلی خودمون رو تحمل کنیم و برامون عذاب آوره اون وقت باید چه کنیم؟ اینجا کوچینگ میتونه به ما کمک بکنه و بهترین حالت کمک گرفتن از یک کوچ است، کوچ مشاور نیست که به ما بگوید چه باید بکنیم یا چه نباید بکنیم. کوچ کسی هست که به ما کمک میکند از درون خودمون به جواب های درست برسیم در واقع با کوچینگ ما خودمون راه حل های درست رو پیدا میکنیم. کوچ با طرح سوالات هوشمندانه و مبتکرانه یا از پیش تعیین شده با توجه به خواسته ای که ما ازش داریم به کمک میکنه، در واقع کوچ کاری میکنه که ما تفکر کنیم دقت کنید: تفکر کاری که ما کمتر انجام میدیم و تو دنیای امروز واقعا نایابه. همه ما خیلی وقت ها به جای حل مساله صورت مساله رو به صورت کلی پاک میکنیم برای مثال: (نمی دونیم دلیل اینکه از کارمون متنفر هستیم فقط حضور یک شخص نامناسب در محل کارمون هست و به جای صحبت با مدیر یا ایجاد تغییرات جزئی به طور کل شغلمون رو عوض میکنیم و بعد میفهمیم که شغل مورد علاقه ما همان شغلی بود که ترکش کردیم و دلیل تنفر ما چیزهای جزئی و قابل حل شدن بوده است.) کوچینگ کمک میکنه ما بهتر تصمیم بگیریم و عجولانه و بی فکر اقدام نکنیم.

نکته آخر:

بنظر من انسان هیچ وقت نمیتونه به این نتیجه برسه که همه چیز رو به صورت کامل فهمیده و بهتره ذهن خودش رو در مقابل شنیدن و دیدن و فهمیدن چیزهای جدید باز نگه داره و به اصطلاح باید در مسیر Lifelong learning یا همون یادگیری مادام العمر حرکت کنه. من به درس ها و دانش موجود در جهان به عنوان یک ابزار نگاه میکنم ابزاری برای رسوندن ما به اونچه که واقعا دنبالش هستیم اگر این ابزار ما رو به نتیجه ای که میخواهیم برسیم میرسونه پس میشه گفت مفید هستند و اگه ما رو به نتیجه مدنظرمون نمیرسونند باید بریم سراغ ابزار مفیدتر، این نوشته فقط برداشت ها و تجربیات من از این موضوعات بود مشخصه که کامل و جامع نیستند. امیدوارم همونطوری که این درس ها و ابزارها زندگی من رو تغییر دادند برای شما هم مفید و کاربردی باشند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *